اي كاش شبيه تو بودم...انوقت به گمانم سراپا مست ومدهوش عاشقي ميكرديم.اي كاش تو بودم...
اي كاش شبيه عاشق ها ميشدي و ادايشان را درمي اوردي....
انوقت رودررويم مي ايستادي و زل زل در چشمانم مي نگريستي....
با ان ادا واطفارها ميفهميدم كه نميتواني ادايشان را دراوري...
ان هنگام تو بودي و من...
خدا بود و دوبنده اش...
اي كاش....
از همان دوران نوجواني ام بسيار بدم مي امد از مردهاي دست وپاچلفتي كه با احساسات فردي بازي مي كنند.در عوض يه لنگه پا مي ايستند و مي گويند فلاني را ميخواهم.
اين روزها سرم بدجوري شلوغ است.از طرفي مدام دلم شور مي زند كه كنكور جاي تروتميز و ابروداري قبول شوم و از طرف ديگر مادرم ...
مادرم راست مي رود چپ مي رود سركوبم مي زند كه از دستش داديم....جوون خوبي بود....فلان بود.
ومن هم نمي توانم و طاقت شنيدن اين سخنان را ندارم.
هم سن وسالان من... بی بروبرگرد يا در دوران نامزدي اند يا عروسي كردند يا به قول مادرم بچه شان تاتي تاتي راه افتاده...
ولي اين چيزها اين سخنان و اين مسائل براي من دليل نمي شود.
از همان دوران نوجوانيم عادت كرده بودم كمتر در محافل جمعي و مهماني هاي بريز بپاشي حاضر شوم...
انقدر در لاك خود ماندم كه به قول مادرم سرم بي كلاه ماند.
از ديد خودم اين چيزها برايم نان واب نمي شد.
يا باز هم به قول مادرم شوهر دست وپاكن نبود.
ولي چه كنم تنهايي وسكوت عجين روح و فكرم شده بود...
-الو اقدس خانوم جون...الو الو...سلام.
-سلام عصمت خانوم.
-خوبي اقدس جون؟كارو بار خوبه؟چه خبرا؟اقات خوبه؟بچه ها؟اقا بهرام خوبه ايشالله؟
-ممنونم.همگي دست بوسن.
-غرض از مزاحمت اين بود كه ميخواستم بگم زودتر تكليف اين مادر مرده ي منو مشخص كني اقدس جون.اخه دوماه پيش اومدين خواستگاريش و طفلكم از اون دفعه تا حالا رنگ به رخسار نداره.اخه اين بچه كه كم وكاستي نداره.گفتم اگه بشه وخدا بخواد و بهرام جانم راضي باشه دست اين دوتا مرغ عشقو بزاريم تو دست هم.
-والا عصمت خانوم جون...پسرمو كه ميشناسيش...خيلي غيرتيه و روي اين مسائل حساس.ولي راستش از اون باري كه اومديم خواستگاري سميه پاك رفته تو لاك خودشو ميگه عاشق يكي از همكلاسياي دانشگاش شده.منظور اينكه ميدونم چي ميگي ولي بايد بگم متاسفم و...
-وايستا وايستا...معلوم هست چي ميگي اقدس؟
-اره عزيزم...عصمت خانوم جون.تو مثه خواهرمي و سميه هم مثه دخترم.ولي دل پسرم به اين ازدواج رضا نيس.خوب نيس كه دوتا جوونو از الان بدبخت كنيم خانوم.
-خيلي خوب حرف اخرت همين بود ديگه؟
-والا بله ايشالله واسه سميه جون يه خواستگار مياد بهتر از بهرام.خودم ميام تو عروسيش از صبح تا شب در خدمتت .
الو...الو عصمت خانوم جون؟؟؟؟
مادرم از روي غيض و هرس گوشي تلفن را بر جايش كوبيد و رفت.
انقدر غمگين و افسرده بود وگويا دوسه باري هم ميخواست گريه كند ولي به خاطر من جلوي خودش را مي گرفت.
من هم از ناراحتي او ناراحت ميشدم ديگر...خوب نمي دانستم اصل داستان را...
تنها ديدم كه مادر داشت با اقدس خانوم همسايه ديوار به ديوارمان تلفني بگو مگو مي كرد.
اقدس خانوم همسايمان پسرش را دوماه پيش از من خواستگاري كرد.اما هنگامي كه اقا بهرام پسرش امد در همان نگاه اول فكر كردم از من خوشش نيامد و براي همين اين من بودم كه دوماه اين پا ان پا ميكردم تا امروز كه مادرم زنگشان زد.
از مادرم هرچه ميپرسيدم موضوع چيست يا طفره ميرفت يا ميگفت اين پسره از همون اولش فلان بود يا فلان چيزش با ان چيزمان منافات داشت.
من هم كه حال مادرم را اينگونه ديدم ديگر چيزي نپرسيدم.
خواستم في الحال شعري بگويم.بسيار تلاش كردم ولي نشد.
واژه ها را زيرو رو كردم از اين كلمه به ان كلمه از اين حرف به ان حرف ولي نشد كه نشد.
به گمانم راستي راستي بايد قيد شعر را بزنم يا كتابي در اين زمينه بخوانم و اصول منشي پيشه گيرم.
ممنون از بعضي دوستان كه سر مي زنند.راستش به علت گرفتاري درسها و زياد بودن وبلاگها كم تر ميرسم اينجا اپ كنم.
يكبار شعري گفتم وبه خواهرم نشانش دادم ان هم با كلي ذوق سرشار اوليه.مي دانيد خواهرم خواند وبا بي توجهي گفت:بد نيست ولي طرف همون نثر بري بهتره برات
من را مي گوييد از همان موقع قيد شعر را زدم.
ولي الان دوباره تصميم گرفتم يادش گيرم.
اوضاع لاغريم رو به روال افتاده ومدام در حال كم كردن هستم.
بچه هاي وبلاگ رژيميم بسيار مودب و زيبا سيرت هستند و در اين مدت كه وبلاگ راه انداختم خيلي چيزها ازشان ياد گرفتم.
خواستم خبري از خود بدهم.
بدرودتان باد
یک چهاربیتی سرودیم که از نظر خودمان بسیار افتضاح است و از قواعد وقانون پیروی نکرده وبه علت کوتاهی وقت فقط چهاربیت است.
باعرض معذرت سعی میشود دفعه های بعد بهتر شود.
بلبلان خوش نواز عمري پي ساز وكاري بودند
ان دوبلبل گرمي عشق را ان گونه نجوشيدند
خوش امد روزشان از پس ابري بهاري
شدند معشوق واز جام ادمك يكبار پوشيدند
كه گفتند خلقت انساني وعشق سازشي نيست
دگرباره خدا شاكر شدند و دست بوسيدند
زماني در اوج راز ونياز هاي شبانه ام ودر بحبوحه ي صحبت هاي اطرافيان ارزو مي كردم واز خدا ميخواستم ديگر لاغر نشوم/.يعني نه به عنوان اين كه گمان كنيد ارزو كنم چاق شوم نه ولي ميخواستم ديگر لاغرتر نشوم.اخر مي دانيد قضيه چه بود.من لاغر مردني را كنار هر استخواني ديگر مي گذاشتيد از ترس فرار مي كرد.واقعا هم چهره اي بد وحشتناك وپيرمردني پيدا كرده بودم كه بعضي ها به طعنه هاي گوناگون مي گفتند فلاني مريضي فلان گرفته خدا شفاش بده ايشالله....
ماهم در دلمان قند اب مي كرديم و مي گفتيم انشالله..........
در حالي كه اصل قضيه اين بود كه من ذليل مرده ي روسياه 2ماه تمام تنها اب وخيار وسالاد كوفت مي كردم تا ني قليان شوم.
بگذريم.گذشت وبعد 4ماه ماه بنده از وزن 40كيلو به وزن 65رسيدم.
گذشت ونزديك بود خود را دق مرگ كنم...........
اخر اصل قضيه اين بود كه بنده در همان دوماه به گمان خودم زحمت كشيده بودم كه كاش نمي كشيدم وزحمتم به قول معروف بخورد در فرق سرم...
اين است كه مي گويند هركاري را نسنجيده انجام ندهيد...البته بنده ي روسيه هم ميخواستم وهركاري كردم به مادرك بقولانم كه من را نزد دكتر ببرد الا وبلا حرف خودش را زد وفكر كرد شايد مي ميرم....
به هرحال اين را براي دوستاني نوشتم كه گمان نكنند من از چاقي در حال تركيدن هستم بلكه اصلا چاق نيستم ولي لاغرمردني هم نيستم وسعيم اين است به گذشته ام برگردم ولي اين بار به طرز صحيح...
از زماني كه لاغر دماغ مردني بيش نبودم يكسال مي گذرد.از ان هنگام كه دستانم را مي گرفتي حسشان نمي كردي يكسال واندي گذشته است.گذشته است ومن هنوز در پي يك واژه يا شايد بهتر بگويم در طلب يك واژه هستم.
لاغري......
گهگاه با وجود داشتن انگيزه هاي فراوان براي خود انگيزه مي تراشم و ميگويم دختر جان انگيزه ات را فلان كن.انگيزه ات را دوستانت بگذار.نگار...باران...دوستان مدرسه ات
ارزوي ديدنشان را در سر بپروران وبگو من را نمي خواهند چاق وچله ببينند.البته چه ها جالب كه با خود اين دوستان كه گرم وگيرا مي شويم مي گويند:اي دختر تو كجات چاقههههه؟
اما سريع در ذهنم هجي مي كنم وميگويم كجايم لاغر است؟؟؟؟؟؟؟
كجايم ارزوست؟/؟كدامشان براورده شده ست؟؟؟
نمي دانم....
شايد سنم زود به نظر مي رسد.بعضي كوته فكران ظاهر بين براي خلاصه كردن واژه مي گويند تو بچه اي...براي همين لاغر نمي شوي...موفق نمي شوي...فلان نمي شوي
اما بگذاريد كمي موشكافانه به قضيه بنگريم.
ان هنگام هم كه لاغر مردني بودم هم بنده مانند برج ظهرمار به همه اطرافيان بدوبيراه مي گفتم.اري...همين گونست....ان هنگام من گمان مي كردم خوشبخت ترين انسان روي زمينم.ولي نبودم....
نمي دانم.....
سنم زود است براي قضاوت وقضاوت كشي....
شما بگوييد....اري شما برايم بازگو كنيد.....
دوسه هفته ای از قرار مقرری که گفتم می نویسم گذشته است که گفته ام فیلنامه ام را اتمام کرده برایتان می گذارم می گذرد ودست بر قلم نبرده ام.دلیلش چیست؟/؟
خودم هم نمی دانم....نمی دانم چرا باید روز ها حسرت نوشته هایم را بر صفحه ی کاغذ داشته باشم.چه کنم اخر؟دلم برای لغات وتک تک واژه هایم سخت تنگیده است.نمی توانم بدون ان ها دوام بیاورم.نمی توانم....مانند باغبانی که هر روز هرساعت وگهگاه هر دقیقه به مزرعه اش سر می زند من هم احتیاجم به نویسندگی ست.حال چه میشد دنیایمان سراسر جهان لغات وواژه های زیبای قلمی می شد.
چه می شد اگر دنیایمان کوچک بود.اگر مردمان مردمی زیبانویس بودند وزیباپسند می نوشتند.هر روز می نوشتند.با چشمانشان می نوشتند.با دهان ولب ها واعضای صورتشان می نوشتند.تک تک واژه های زیباپسند خدایی را برای همیشه حک می کردند.
اگر دنیایمان این گونه بود که نمی شد ما دیگر ادم بزرگ نمی شدیم.ادم فن وحرفه ای نمی شدیم.
والسلام....
دوستان عزیز فعلا در حال مطالعه هستم.دوکتاب درباره ی اموزش فیلمنامه نویسی خواندم.ولی باید بیشتر فیلمنامه بخوانم.هنوز موضوعی مورد نظرم نیست.بسیار خوشحال میشوم اگر من را در این زمینه راهنمایی کنید.درواقع من را در موضوعی پیرامون فیلمنامه ای اجتماعی وعاشقانه راهنمایی کنید.زیرا بسیار مبتدی هستم.درحال حاضر در حال خواندن هستم وانشالله ماه دیگر ان را می نویسم.
روزه ونمازتان قبول درگاه حق تعالی...
سلام...سلامی به نرمی باران و لطافت گهگاهش...
دلم می خواست این پست را به خودم تنها اختصاص دهم.از خودم ودلتنگیهایم بنویسم و ارزوی نداشته هایم را خواستار باشم.
چه خوشا که در استانه ی ماه مبارک رمضانیم.هیچ می دانید من پارسال و امسال ونه من هر انسانی از پارسال تا امسال از هرماه رمضان تا ان یکی چه تغییراتی می کند؟
خود من به تنهایی پارسال که در بحبوحه ی لاغری وخود بزن خود بکش بودم و مرده ای مجسمه نما از خود ساخته بودم داشتم چاق می شدم ولی امسال دارم کم کم به لطف حق تعالی سیر لاغری را طی می کنم.
دیگران نصیحت وموعظه هایشان از این حرکت های لاغری ورژیم های من به راه است .که اخر چرا؟دختر جان تو که خوبی؟اری هر انسانی به نوبه ی خود واز نظر خود خوب است.ولی...جا دارد خود را بیازماید...
جادارد بیازماید وماه های رمضان گونه ای برای خود بیافریند.درست است؟؟؟
حال هدف من این نیست.به راستی میگویم هدف من تناسب اندام ولاغری ست وبس...
بگذریم...دراین مدت که نبودم ان قدر خود را درگیر رژیم کرده بودم که سیب های زیبای این مکان را به راستی فراموششان کرده بودم چه برسد به نویسندگی وقلم زنی...
دیگر نمی خواهم...چون دوست دارمشان
در این مدت بیکار هم نبودم.بعد از امتحان هایم شروع کردم به یادگیری فیلمنامه نویسی که خداراشکر کمی تنها موفق بودم وباید بیشتر تلاش کنم.
باران زیبایم را هم دیدم.با عجله...رک...مهربان ودل نشین بود.
شما از خودتان بگویید؟؟؟